|
تاريخ
تالش و ديدگاه هاي مربوط به آن

اشاره : كتاب
« تاريخ تالش » با طرح ديدگاه هايي نو درمورد برخی موضوعات جغرافيايي تاريخي
و انساني ایران سال پيش« 1386 » از سوي انتشارات جامعه نگر چاپ و
منتشر شد . اين كتاب هرچند كه در رشت و بسياري ديگر از شهرستانهاي
گيلان منتشر نشده ولي گروهي از پژوهشگران ودوستداران تاريخ و فرهنگ
گيلان آن را تهيه و در مورد آن ابراز نظر هاي مختلفي نموده اند . پس از
كيفرخواست شديد الحن بسيار عوامانه اي كه عليه آن كتاب و نويسنده اش در
مجله گيله وا چاپ شد ، وب سايت www.varg.com
مبادرت به
انعكاس نظر هاي گوناگون بازديدكنندگان خود در مورد اين كتاب نموده است
كه عيناَ جهت اطلاع مخاطبان پايگاه تالشان در اين صفخه مي آيد .
ديگرانˇ گب:
hasan
این مطلب از کتاب تاریخ تالش استاد علی عبدلی را برای شما می فرستم:
در هیچ یک از منابع پیش از میلاد اشاره ای به وجود مردمی با نام گل ، گیل و
گیلک در اراضی جنوب غربی دریای مازندران نشده است. نویسندگانی چون پلوتارک
و استرابن که در نخستین سده ی میلاد و در دوره ی اشکانیان می زیسته اند ،
از گل ها و لک ها به عنوان طوایفی قفقازی یاد کرده اند.
از این رو هنگام مراجعه به جغرافیای باستان منطقه ی جنوب غرب دریای
مازندران موضوعی که می تواند ذهن هر کسی را به خود مشغول نماید ، این است
که چگونه امکان دارد طوایفی به نام های گِل و لِک و گاه به صورت مرکب گلک و
گیلک هم از اهالی و بومیان جلگه ی میانی استان گیلان باشند و هم از جمله
طوایف کهن جنوب قفقاز.
اکنون با این نگاه که رابطه بین گل های قفقاز و جلگه ی گیلان همانندی اسمی
نیست ، موضوع رابطه ی قومی آنان مورد بررسی قرار می گیرد.
نخست لازم است توضیح داده شود که در گیلان امروز اقوام و طوایفی چون تالشان
(کادوسان ) ، دیلمان ، تات ها و گیل یا گیلک ها زندگی می کنند. در این میان
تات ها از لحاظ زبان و تاریخ به ساکنان شاهرود و در نهایت به تالشان وابسته
اند. دیلمان که همان آمارد های اهل باستان می باشند و مسکن اصلی آنان نواحی
کوهستانی شرق سفید رود بوده است و از جانب شرق با دریا و مازنی ها مجاور
بودند (پیرنیا 1370/ص 147و157) ، مانند تالشان از جمله ساکنان اصلی و کهن
گیلان هستند. گیل ها نیز از دیر باز در جلگه های بین دریا و کوهستان دیلم
ساکن بوده اند و به نظر برخی از پژوهشگران ، مقر اصلی آنان اراضی دلتای
سفیدرود می باشد (لسترنج 1364/ص 716، میر ابوالقاسمی 1369/ص 24).
مولفان زمان باستان نوشته اند که گل ها و لک ها در جنوب داغستان و در دشت
های رود سمور می زیستند (رضا 1380/ص 143). بعضی از نویسندگان گل ها و لک ها
یکی دانسته اند. ایلخوف بر ان است که گل و لک دو قبیله ی جدا از هم نیستند.
بلکه در بیان ، نام گل و لک به جای یکدیگر تلفظ شده اند (رضا همان جا ص
143).
پلو تارک به روشنی شرح می دهد که « آمازونکاها در گوشه ای از کوهستان قفقاز
سکونت دارند ولی با آلبانیان پیوسته نیستند زیرا گل ها و لک ها در حد فاصل
بین آنها زندگی می کنند » (ص 120).
استرابون نیز گفته ی پلوتارک را تأیید کرده و در مورد گل ها و لک ها نوشته
است « آمازون ها در کوهستان بالای آلبانیا زندگی می کنند. تئوفانس که پمپه
را در لشکرکشی هایش همراهی می کرد و مدتی را در کشور آلبانیا گذرانده است ،
می گوید : گلان و لک ها در فاصله ی میان آمازون ها و آلبان ها ساکن اند »
(استرابون 1382/ص 21) .
دلایل دیگر و شواهد عینی که در ذیل شرح داده می شود ، به این فرضیه قوت می
دهد که گلان (گیل یا گیلک ها) بومی استان گیلان نیستند. آنان دسته کم تا
سده ی نخست میلادی ساکن سرزمین اصلی خود در جنوب داغستان (داهستان) و نیمه
ی شمال شرقی جمهوری آذربایجان کنونی ساکن بوده اند. مهاجرت قوم مذکور در
نیمه ی دوم سده ی اول میلاد بر اثر هجوم آلان ها و تورهای سکایی ، از راه
دریا به گیلان صورت گرفته است.
چنان که در منابع مختلف آمده است ، در سال 57 میلادی آلان ها به سرزمین های
جنوب کوههای قفقاز سرازیر شده اند و به قتل و غارت پرداختند. پاکر پادشاه
وقت آذربایجان نتوانست در برابر آ؛نها ایستادگی کند و به کوه ها پناه برد.
تاخت و تاز آلان ها به آذربایجان نیز کشیده شد (پیر نیا 1370/ ص 2460).
هجوم آلان ها چنان مهیب و وحشیانه بود که نام شان به عنوان موجوداتی مخوف
به خاطره ی تاریخی مردم آران و سرزمین های جنوب رودهای ارس و کورا پیوسته
است. هنوز در ذهن و باور آن مردمان آل و به طور عمده زن آل ، موجودی است
خطرناک و همچون جن در فرهنگ و جوامع اسلامی است.
در گلستان ارم نیز اشاره به مهاجرت عده ای قفقازی شده که گو یا پس از آنکه
اسکندر مقدونی شهر آنان را به آب بست و ویران کرد ، از آنجا گریختند و
گیلان را بنا نهادند (باکیخانوف 1383/ ص 47).
دلایل و شواهدی که می توانند احتمال قفقازی بودن گیل ها ویا گیل + لک =
گیلک ها را تقویت کند شامل موارد زیر است :
1- استان گیلان از لحاظ جغرافیایی به دو بخش کوهستانی و جلگه ای تقسیم می
شود. گیلان نام اصلی و اختصاصی بخش جلگه ای است. همچنین رودخانه ی سفید رود
خاک ایتان مذکور را به صورت عمودی دو قسمت می کند. نیمه ی شرقی آن گیل و
دیلم نشین و نیمه ی غربی آن ، سرزمین تاریخی تالشان است. ساکنان بخش
کوهستانی نیمه شرقی خود را گالش ، دیلمانی و اشکوری و اهالی بخش کوهستانی
نیمه ی غربی خود را تالش یا کوئج (اهل کوه) می خوانند و هر دوی آن ها نقاي
دامنه کوه و جلگه را گیلک و گیلونج می نامند. سابقه ی سکونت در نقاط جلگه
ای به نسبت جدید است و در آن هیچگونه اثزر تمدنی کهن وجود ندارد.
2- دست کم در سراسر ایران ، در هر حوزه ی جغرافیایی ، اقوام کهن بومی
بهترین منطقه را برای سکونت خود برگزیده اند. نقاط جلگه ای گیلان به علت
وجود رطوبت شدید ، آب و هوای ناسالم به خصوص در بهار و تابستان و انبوه
جانوران موذی بدترین منطقه برای سکونت انسان به شمار می آمد و تا اوایل سده
ی اخیر که شبکه ی آب بهداشتی و لوله کشی شده و وسایل رفاهی مانند یخچال و
کولر و پنکه در گیلان وجود نداشت ، تالشان و گالشان حتی تصور سکونت در نقاط
جلگه ای به خود راه نمی دادند و حتالامکان در ماههای گرم از مسافرت به آنجا
خودداری می کردند. تا آن زمان ساکنان غیر گیلک نقاط جلگه ای مرکب از دو
گروه بودند. الف : مهاجران غیر بومی. ب : تالشان و گالشانی که به دلایل
مختلف ناگزیر بودند حداقل در فصل های سرد در جلگه مقیم شوند. حال اگر گیل
ها از اقوام کهن بومی گیلان باشند چرا در بدترین منطقه این استان ساکن شده
اند و حتی جایی در نقاط کوهستانی نداشته اند تا لااقل ماههای گرم سال را در
آن به سر برند و چرا نخستین سکونت گاه های گیلک ها در طول سواحل استان
گیلان ، به طور عمده مصب و حاشیه رودهای قابل قایقرانی و پیرامون مرداب ها
بوده است.
3- گلیک ها از نگاه انسان شناسی جسمی (فيزيكال انترو پلوژیک) با ویژگی هایی
مانند داشتن چشم زاغ ، قد متوسط ، جمجمه مشابه نژاد قفقازی ، پوست به نسبت
روشن و ... همان اندازه که با تالشان و گالشان تفاوت دارند به تیپ برخی
اقوام قفقاز نزدیک می باشند.
4- چنان که آمد گل ها و لک ها و لکه ای یاد شده در منابع کهن ارمنی ، دو
طایفی از یک قوم قفقازی به شمار آمده اند. گیل ها نیز خود را گیلک (گیل +
لک) یا گیل مرد می خوانند. جالب اینکه در زبان لزگیان- که از بومیان جنوب
داغستان و و شمال جمهوری آذربایجان می باشند – لک به معنی مرد می باشد
(مینورسکی 1375/ص 200). از این رو می توان (گیل + مرد) صورت دیگری از نام
ترکیبی (گیل + لک) به شمار آورد.
5- در رابطه ی بین نام و و نام دیار قاعهده ی عمومی این است که نام دیار
برگرفته از نام قوم است. مانند رابطه ی کرد و کردستان ، بلوچ و بلوچستان.
این قاعده شامل نام شهر ها و روستا هایی که بر اثر اجتماع و اسکان گروه یا
طایفه ای از یک قوم بنا نهاده شده نیز میشود.نام این گونه شهرها و روستاها
بیشتر مرکب است از نام طایفه یا قوم با پسوند (ان) ، (جان- گان) یا (ده و
دی). با توجه به این قاعده می توان پرسید که چه رابطه ای وجود دارد بین شهر
لاهیج در شمال جمهوری آذربایجان و شهر لاهیجان در جلگه ی مرکزی گیلان؟
ورگ ِ اؤجا:
آنچه که قراقوش در پاسخ شما نوشته، مرا از پاسخگويی بيشتر بینياز
مینمايد. اما اگر اجازه دهيد تنها چند نکته را به عنوان نقدی بر نوشتههای
شما اضافه کنم:
1) در دوران پيش از ميلاد، مناطق جلگهای گيلان به طور تقريبی برای انسان
با آن ميزان از تکنيک غير قابل سکونت بوده است و سکونتگاه اصلی انسان در
کوهها بوده است.
2) امروزه، ديگر هر پژوهشگری از همبستهگی نژادی مردمان قفقاز و مردمان
جنوب و جنوب غربی دريای کاسپين باخبر است و آنچه که شما (يا آقای عبدلی)
کشف نمودهايد، چيز عجيبی نيست، و دليلی بر اين نيست که گيلها از جنوب و
جنوب غربی کاسپين به شرق آن رفته باشند يا برعکس، قضيه اين است که در
روزگاری، تمام اين پهنه سکونتگاهشان بوده.
3) کماکان شما نيز همچون آقای عبدلی (نويسندهی تاريخ تالش) هيچ دليلی
برای ادعایتان مبنی بر کادوسی بودن تالشان نمیآوريد. من بارها از استادان
مختلف زبانشناس شنيدهام که فرايند تحول واجی کادوس به تالش چيز خندهداری
ست. اميدوارم دليلی غير از تحول واجی را برای کادوس بودن تالشان بياوريد.
4) جالب اين است که زبان مردم بومی منطقهی آذربايجان (پيش از ترکی) شباهتی
انطباقی با زبان تالشی دارد (به طور تقريبی همان زبان است) و اگر در
منطقهی قفقاز نامی از «گيل» برده شده، زبان مردم منطقهی آذربايجان منطبق
با زبان تالشان امروز است و اين دليلی محکمتر میتواند باشد بر ميهمان و
مهاجر بودن تالشان عزيز که به نظر میرسد با جایگيری ترکان در منطقهی
آذربايجان، در آن منطقه تحليل رفتند، چنانکه در محل سکونت فعلی خود نيز در
مقابل فرهنگ و زبان ترکی در حال تحليل رفتناند و امروزه اگر يک تالشی زبان
ترکی بلد نباشد، جای تعجب است.
5) چيزی به نام گيل و لک، در زبان بومی منطقه بسيار عجيب است. چرا که «ک»
اين کلمه تنها «ک» ميانجی ست که در به دليل اضافه شدن «ی» به انتهای «گيل»
ظاهر گشته است و اين «ک» ميانجی بارها در شاخههای زبان گيلکی (از جمله
تبری) ديده شده است. همچون: مازنيکی.
6) برخلاف ادعای شما، بسياری از ساکنان گيلک کوهستانهای غرب سفيدرورد نيز،
نه تالش، که خود را گالش مینامند. و اصلن زبانشان گيلکی گالشی ست. از
جمله رودبار و رستمآباد و...
در ضمن، جالب است بدانيد که گالشان غرب و مرکز مازندران نيز مناطق جلگهای
خود را «گيلان» مینامند. نمیدانم گيلان ناميدن منطقهی جلگهای چگونه
میتواند دليلی بر مهاجر بودن گيلها باشد!
7) شما در تحليل خود گالشان را جدای از گيلکان در نظر گرفتهايد، در حالی
که با يک تحليل منطقی، خلاف اين موضوع به نظر میرسد. جلگهی گيلان تا
مدتها غيرقابل سکونت برای انسان بوده است. تا زمانی که توانايی انسان
کوهنشين (گالشان) برای خشکاندن و زهکشی زمين و سکونت در جگه بالا رفت و
گروههايی از آنان به جلگه سرازير شدند. به طور اساسی، جلگهنشينان
نمیتوانستهاند به يکباره از زمين در بيايند و همان کوهنشينانی بودند که
به زير آمدند. اين اشتراک نيا در زبان اين مردم هم هويداست. چنانکه زبان
گالشان (که خودشان آن را گيلکی مینامند) به طرز عجيبی حالت اصيلتر و
دستنخوردهتر گيلکی مردمان دو سوی سفيد رود (بيهپس و بيهپيش) است.
در ضمن، شما در مناطق گالشنشين تا دلتان بخواهد میتوانيد پوست روشن و
چشمان زاغ بيابيد. فکر نمیکنم پس از اين همه تحولات نژادی، اينگونه دليل
آوردن زياد منطقی و علمی باشد.
8) اگر به تحليل طيف پيوستهی زبان مردم جنوب و جنوب غربی کاسپين بپردازيم،
متوجه نکتهی باريکی میشويم و آن اين است که پيوستهگی و رابطهی منطقی
ميان لهجهی گيلکی بيهپسی (غرب سفيدرود) و بيهپيش (شرق سفيد رود و غرب
مازندران) و گيلکی تبری (مرکز مازندران) وجود دارد، که اين رابطه با زبان
تالشی در هم میريزد. آيا وجود اين نقطهی غيرهمساز در ميان طيف گستردهی
نامبرده در کنار ساير دلايل آورده شده، دليلی بر مهاجر و غيربومی بودن
تالشان عزيز نيست؟
9) به اذعان بسياری از پژوهشگران، گيلهمرد ربطی به «مرد بودن گيلها»
ندارد، بلکه ترکيبی از دو واژهی «گيل» و «امارد» است و هنوز هم تلفظ درست
اين واژه نه
gilemard،
که Gilamard میباشد.
10) در پايان، با آنکه همين مستندات و دلايل شما به کل دچار نقص و قابل
پاسخگويی ست، اما با اين وجود لازم میبينم تذکر دهم که با توجه به اينکه
تمام منابع شما از کتاب «تاريخ تالش» آقای عبدلی انتخاب شده، شما را دعوت
میکنم به بازنگری در انتخابتان.
متاسفانه اين کتاب، به طرز عريانی دچار تناقضگويی و ادعاهای بیپايه است و
«تاريخنگای» آقای عبدلی در اين کتاب جای خود را به «تاريخسازی» داده است.
و کلام آخر اينکه؛
با توجه به شرايط سياسی-جغرافی سالهای اخير (اختلافها نژادی و ارضی
ارمنستان و آذربايجان و روابط پيچيدهی سياسی مثلث آذربايجان، ايران و
ارمنستان) متاسفانه بسياری از تالشان عزيز آلت دست سياستبازیهای تاريخ
مصرفدار قرار گرفتهاند و با توجه به جو موجود دست به هويتسازی و
تاريخسازیهای کاذب میزنند.
تالشان، خود دارای زبان و تاريخ و فرهنگ مشخص و روشن هستند و نيازی نيست که
برای اثبات خود به داشتههای ديگر اقوام ناخنک بزنند. يادمان باشد تنها
آنها که از خود چيزی ندارند، همواره چشم به داشتههای ديگران دارند.
متاسفانه تالشان، گاه مرز سرزمين خود را تا نزديکی لاهيجان میآورند، گاه
گالشان (اين اصيلترين گيلکزبانان) را تالش میشمرند، گاه فلان شاعر و
پيامبر را تالش میخوانند، و خلاصه هر از گاهی دست به عملی میزنند که تنها
موجب زير سوال رفتن هويت واقعیشان خواهد گشت.
برای هماستانیهای عزيز تالشیام آرزو میکنم که هرگز آلت دست هيچ
سياستباز و سياستمداری واقع نشوند و به آنچه که دارند آگاه باشند و به
حق ساير اقوام هم احترام بگذارند.
قوم گيلک، دارای تعريف مشخص و روشن تاريخی ست. اين قوم در دو استان گيلان و
مازندران ساکن است و مردمان کوهنشينش گالش و جلگهنشينان آن گيلهمرد
خوانده میشوند و زبانشان گيلکی ست. هويت گيلک، هويتی فرهنگی و دارای
سابقهی تاريخی، اقليمی و اجتماعی ست.
در کنار اين هويت، هويت قوم تالش هم بايد مدون گردد. اما با اين
توسعهطلبیهای برخی دوستان، تنها به سمت نابودی فرهنگی تالشان با آن فرهنگ
باستانی غنیشان پيش خواهيم رفت.
قراقوش
جناب آقای حسن
2 فرضیه 2 و 5 شما به خودی خود رد است ، و درباره بقیه امیدوارم که دیگران
پاسخ صحیحی به شما بدهند . من سعی می کنم که درباره چیز های که مطالعه
ندارم حرف نزنم .
لازم به ذکر است تا حدود سالهای 1320 شمسی یا بهتر بگوییم قبل از آمدن
وسایل رفاهی چون یخچال ، پنکه ، ماشین .... اکثر مردم گیلان چه تالش چه
گیلک تابستانها به ییلاقات خود می رفتند ، ومردم هر روستایی در جلگه برای
خود محل و ییلاقی در نواحی کوهستانی داشتند . پس این فرضیه شما که گیلکها
تمام سال را در جلگه بد آب و هوا زندگی می کردند ، منتفی است . و یا اینکه
گالشها در تمام سال را در کوهستان می گذراندند نیز اشتباه است . گالشها نیز
در پائیز و زمستان به جلگه می آمدند .
این که شما در فرضیه شماره 5 خود با ذکر یک مثال شهری در آذربایجان آنرا هم
اسم لاهیجان گیلان دانسته و با این فرضیه سعی در رابطه بین این دو مکان و
مهاجرت گیلکان از آنجا نموده اید نیز به چند دلیل به خودی خود منتفی است .
که من فقط یک دلیل را ذکر می کنم : اصلا در گیلان شهری به نام لاهیجان وجود
نداشته که ما بخواهیم آنرا مشابه لاهیج شمال آذربایجان بدانیم . آن طور که
در منابع تاریخی است و هنوز مردم تلفظ می کنند ، تلفظ صحیح لاهیجان لاجؤن
می باشد و لاهیجان ساخته و پرداخته تاریخ نویسان در چند صد سال اخیر است (
زحمتش با شما بگردید پیدا کنید از چه تاریخی لاجؤن تبدیل به لاهیجان شد ) .
که حقیقتن هم اسم بی مسمی است . خود واقفید که با یک نام واژه متاخر (
لاهیجان ) در باره یک مسئله با قدمت چند هزار ساله فرضیه دادن سهل انگاری
محسوب می شود .
دیگر اینکه قربانت روم انشا الله سعی کنید بر خلاف خیلی از نویسندگان تاریخ
چند دهه اخیر، کمتر به مطالب کتب به اصطلاح تاریخ نویسان یونانی اتکا کنید
، چون درباره مطالب این کتب در مجامع علمی امروز به دیده تردید نگاه می
کنند و بارها حرف های آنان توسط نظریه های علمی رد شده ، البته آنها هم
تقصیری نداشتند چون بیشتر داستان نویس و سفرنامه نویس بودن که اصلا پایشان
به منطقه شمال نرسیده بود . خیلی هاشان هم که قصه می گفتند . حالا دیگر
خودت ببین دیگر چه حرفهایی که نزده اند .
در استفاده از کتاب آقای عبدلی بعد از نقدهای که آقای شایسته در آخرین
شماره گیله وا (96 ) با دلایل علمی در رد بعضی از مطالب ارائه شده در آن
کتاب (تاریخ تالش ) آمده ، به نظر خیلی باید با احتیاط تر رفتار کنید ، (
اینجانب نه پسر خاله آقای شایسته هستم و نه از احترامم به آقای عبدلی به
عنوان یک پژوهشگر هم استانی کاسته شده است ، که خدمات بسیار زیادی به
اعتلای استان ما کرده است ) چون در آن نقد با مستندات بسیار واضح به ضد و
نقیض گویی های آن کتاب اشاره شده است . پس امیدوارم بعد از خواندن نقد ،
منصفانه در این باره تصمیم بگیرید .
کوهزاد
نمی دانم کدام یک از وجوه دکتر علی عبدلی را بپذیریم؟!
عبدلی که گیلان و قزوین و مازندران و اردبیل را گشت به جمع آوری هزاران شعر
و سند از گیلان و شمال همیت گماشت و کتب و مقالات کم نظیری را نوشت و ذهن
بسیاری از ایرانیان را با روشنگری هایش درباره منطقه لنکران «آران» روشن
ساخت و از مصائب ایرانیان به جا مانده از وطن را برای ما سخن گفت.
یا نه علی عبدلی را ببینیم که کتاب تاریخ تالش را می نویسد !!!!
فقط نگاه کردن به این کتاب برای کسانی مانند من که تحقیقات ضعیفی در باب
تاریخ دارند از پوچی بسیاری از ادعا های آن پرده بر می دارد.
تنها کافیست به مقاله آقای فریدون شایسته در بار ه این کتاب در شماره 95
گیله وا نگاه کنید تا بنیان ضعیف این کتاب برایتان مشخص شود.
علی عبدلی باید بداند همان قدر که روان شاد دکتر عبدالحسین زرین کوب برای
ایرانیان محترم و نمونه است همان قدر فردی مانند ناصر پور پیرار منفور و
منزوی است.
یکی «دو قرن سکوت» می نویسد آن یکی «دوازده قرن سکوت»
اما این کجا و آن کجا
استفاده از علم و دانش به ویژه تاریخ برای مقاصد سیاسی اگر نگویم خیانت ،
جفای بزرگی به علم و تاریخ است
جباري
توضيحات مختصرخيلي لازم :
قابل توجه آقايان قراقوش ، حسن و كوهزاد :
1-
تالشان و ديلميان كه معلوم است، شما بفرماييد
گيلك ها به كدام ييلاق مي رفتند.
2-
اگر سندي مي شناسيد كه تالشان و ديلميان در
زمان باستان، در نقاط جلگه اي هم اسكان مي يافتند، لطفا به ما معرفي كنيد.
3-
حتماَ مي دانيد كه در هرنوشته عالمانه تا
جايي كه سند وجود دارد به شنيده استناد نمي شود . پس در مورد كادوس و تالش
به اسناد مراجعه بفرماييد . همانطور كه آقاي عبدلي براي هر عبارت خود مارا
به سندي ارجاع داده است .
4-
من هم تاريخ تالش را به دقت و حتي بعضي از
فصل هايش را چند بار خوانده ام اما اثري از آن ضد و نقيض هايي كه شما اشاره
فرموده ايد را نديدم . چقدر جالب بود براي راهنمايي امثال بنده به چند مورد
از آن « ضد نقيض » ها ااشره مي كرديد . البته بدون دستكاري ...
5-
اولاً بايد عرض كنم كه در شمال جمهوري
آذربايجان شهر كهني به نام لاهيج هنوز وجود دارد. ثانيا لاهيجان منسوب به
شهر يا مردم لاهيج مي باشد (لاهيج + پسوند آن) ثالثاً ما حداقل از دوره
تيموريان سند داريم كه قصبه اي به نام لاهيجان در بيه پيش گيلان وجود داشته
و كسي هم اين نام را نساخته و نپرداخته ولي اگر شما سندي داريد كه نشان مي
دهد قبل از تيموريان نام آن آبادي لاجؤن بوده لطفا به ما معرفي كنيد. لازم
است همين جا يادآوري كنم كه لاجؤن تلفظ ديلماني لاهيجان است ، نه يك نام
ثالث.
6-
دوست عزيز چه كنيم در مورد اقوام و جغرافياي
ايران پيش از ميلاد و اوايل ميلاد جز كتيبه هاي هخامنشي و نوشته
هاي يوناني و رومي سند ديگري نيافته ايم تا به آن مراجعه كنيم، اگر شما
داريد به ما هرچند روز قرض بدهيد.
7-
خيلي ببخشيد، پوزش مي خواهم. آنچه را كه شما
از آن به عنوان (نقد كتاب تاريخ تالش) ياد كرده ايد، يك فحش نامه و اراجيف
عاميانه اي بيش نيست اگر ميگوييد نه! لطف كنيد كتابي در مورد اصول اوليه
نقد نويسي را مطالعه كنيد.
8-
آقاي عبدلي موضوع غير بومي بودن گيلك ها را
با استناد به محكم ترين منابع موجود مطرح كرده است . از محضر شما استدعا
دارم كه شما هم به جاي شعار دادن نظر ايشان را با استناد به چنان منابعي رد
بفرماييد تاخدمتي به دانش گيلان شناسي كرده باشيد .
بگذاريد خيلي صادقانه بگويم كه آقاي عبدلي همان عبدلي قبلي ست كه در تاريخ
تالش عميق تر و شجاع تر آشكار شده است. اين سخن نه به آن معني است كه با
همه ي گفته هايش موافقم. بلكه مي دانم كه عده اي علم تاريخ را پايان يافته
تلقي مي كنند. از اين رو طاقت شنيدن حرف هاي نو و ديدگاه هاي متفاوت را
ندارند. آقاي عبدلي به شيوه اي كاملاً علمي و با ارايه اسناد و مدارك متعدد
، معتر و دست اول ، مطالب تازه اي را مطرح كرده است و ما را به تأمل و
مطالعه بيشتر واداشته است اگر با او موافق نيستيم هوار نكشيم بلكه به شيوه
نقد علمي نظر خود را بيان كنيم. تحول و پيشرفت علمي نيز يعني همين.
و بلاخره نصيحتي از اين همولايتي كوچك به آقاي كوهزاد : هروقت سخن تازه اي
شنيدي كه با آموخته ها و پندار هاي شما مغايرت دارد ، برويد به مطالعات
خود بيفزاييد . گوينده آن سخن را به خيانت متهم نكنيد . اگر افرادي مانند
پور پيرار مطرود و منزوي شده اند به زور شمشير قلم امثال استاد عبدلي است
نه به زور ناسزا گويي ها . يا علي مدد
One Gilak | March 26, 2008
10:42 PM
جباري جان، زياد سرت را درد نميآورم، چون بسياري از حرفها را دوستان ديگر
نوشتهاند.
1) عزيز من، شما که هنوز از ابتداييترين مسائل اقليمي استان خود بيخبريد،
بهتر نيست وارد اين مباحث نشويد؟ ديلميان (گالشان) به دليل زندگي مبتني بر
دامداري ييلاق و قشلاق ميکردند. اما گيلهمردان زندگي کشاورزي (برنج و
چاي) داشتند و يکجانشين بودند و بعدها، آن دسته از گالشان (به قول شما و
عربها: ديلميان) که کشاورزي را به عنوان «پيشه دوم» خويش برگزيدند نيز با
وجود کشاورز بودن، ييلاق و قشلاق ميکردند.
2) عزيز دل برادر، در زمان باستان، مناطق جلگهاي «به طور تقريبي» غير قابل
اسکان براي انسان بوده و بعدها مردمان کوهنشين از کوهها به جلگه آمدند و
اين همان دليلي است که باعث ميشود ما گالشان و گيلهمردان را يک قوم
بدانيم. چون در آغاز تنها گالشان بودند و بعدها دستهاي از آنها به جلگه
مهاجرت کردند. کاري به تالشها نداريم، اما زبان گالشان و گيلهمردان يکيست
و تفاوتشان تنها در نوع زندگي و شيوه تولديشان بوده است.
3) اين واژهي «ديلمي» از آن عباراتي است که تازگيها تالشيها بنا به
«دلايلي» خيلي روي آن تاکيد ميکنند. چون ميدانند که اگر بگويند «گالش»،
به دليل همراهي تاريخي گالش و گيلهمرد و اشتراک زباني و قومي اين دو، به
گمان خودشان، تالشان به زير سايه خواهند رفت. به همين دليل تلاش ميکنند که
هويت جديدي به نام «ديلم» بسازند تا در کنار گيلک قرار گيرد و به اين صورت
«شايد» تالشها هم محلي از اعراب بيابند.
اما اين را بايد بدانيم که ما هرگز خود را ديلمي نميناميديم و اين
عبارتيست که از بيرون به ما ميگفتند. مورخان فارس و عرب ما را «ديلمي» و
سرزمينمان را «ديلمستان» ميناميدند. حال آنکه در زبان گيلکي ما، پسوند
«ستان» وجود ندارد و از طرفي، تنها اهالي منطقهي ديلمان خود را به اين نام
و البته به صورت «ديلماني» ميناميدند. چون ديلمان خودش نام مکان است
(ديل+مان) و تنها يک محقق بيرون گود است که ميتواند واژه مضحکي چون
«ديلمستان» بسازد!
4) درباره لاهيجان هم خود مردم اين شهر هم لاهيجان را «لاجؤن» مينامند و
به طور کلي با توجه به تفاوت گويشي ميان بيهپس و بيهپيش، اين تلفظ به دو
صورت لاجان و لاجؤن است. اتفاقا در کتاب تاريخ ديلمستان ظهيرالدين مرعشي
(قرن هفتم يا نهم)، «لاجان» به کار برده شده است.
5) درباره کتاب بيارج علي عبدلي سخني نمينويسم، چون به نظرم هرچه بيشتر
به اين کتاب بپردازيم، بيهوده بر ارزش نداشتهاش افزودهايم.
6) شما تالشها، از هراس اضمحلال و نابودي قريبالوقوع خود دست به فرافکني
ميزنيد و تلاش داريد دستکم گيلکها را که مردمانشان از مناطق تالشنشين
خود شما تا سوادکوه و گرگان و از جنوب تا قزوين و درهي شاهرود گستردهاند
را به چند هويت ساختگي مثل اسامي مسخرهاي مانند «ديلم» تقسيم کنيد تا شايد
دردتان تسکين يابد.
ولي جباري عزيز، اگر در مناطق شما در دو روستاي مجاور، کسي تالشي آن يکي را
نميفهمد (باز خدا را شکر که در گيلان حتا من رشتي، با کمي دقت گيلکي
شرقيترين مناطق گيلکنشين را ميفهمم) و اگر اين روزها تالشي که ترکي بلد
نباشد کم يافت ميشود و کمکم شاهد حل شدن تالشها در هويت ترکي هستيم،
دليل نميشود که تلاش کنيد اطرافيان خودتان را هم با خود به زير بکشيد.
در همين ورگ، امين چند مقاله گذاشته که مطالعه آن ها ما را کمي روشن خواهد
کرد. يکي مقاله اي است درباره نام ديلمان (ثبت اسامي گيلکي با ذهنيت فارسي)
و ديگر مجموعه مقالات آقاي دوبخشري که خوب توضيح ميدهد که چگونه انسان از
کوهها به جلگه وارد شد.
يک انتقادي هم به ورگ دارم و آن اين که چرا روي آدمهاي کوچک و نظرات بي
اهميت ان قدر بحث ميکنيد که پررنگ شوند و نظرها به سويشان جلب شود؟
آشنا
| April 2, 2008 7:46 AM
گيلك جان نمي دانم به چه چيز تاسف بخورم . به طرز سخن گفتنت، به اخلاق ادبي
ات ، به تالش ستيزي ات ، به خوشحالي ات از اصمحلال اقوام ايراني
ويا......چرا اثر گرانسنگ و بي بديل استاد عبدلي در حوزه گيلان شناسي اين
همه وحشت داريد ،
چرا
اين همه عصباني هستيد ؟
فريبرزسپنتا
| April 9, 2008 8:15 AM
سلام
متاسفم از مديريت سايت كه چنين جنگي را در سايتتون قرارداديد.
سرزمين گيل و ديلم و تالش سرزمين همه ي ماست و هر كدام از اين سه قوم جدا
بوده و هيچ شباهت نژادي با هم ندارند.
اينكه دوست ما فرموده اند ديلميان همان گيلكانند : نه اين دروغ محض و جمله
اي مغرضانه است.
اينكه مي فرماييد گيلكي زبان است : اين هم دروغ محض است ما در شمال ايران
فقط يك زبان داريم اون هم تالشي است بقيه گويش هستند.
در كل ايران و نه در شمال ايان به دامدار كوهستان گالش مي گويند.
اينكه چند صباحي است گيلكان به خاطر حس خودبرتر بيني يي كه دارند ديلميان
را گالش مي نامند براي كوچك كردن قوم ديلم است و نه چيز ديگري .
پس ديلميان همان ديلميانند و گالشي نام يك شغل.
در ضمن مساله خيلي كوچيكتر از اونيه كه بخايم تفرقه ايجاد كنيم. گيلان يا
ديلمستان يا تالش وقتي سربلندند كه با هم باشند.
اين جنگهاي قوميتي بهانه اي است براي سرگرم كردن ماها تا به چيزاي بزرگتر
فكر نكنيم.
نتيجه:
گيل ديلم و تالش از لحاظ نژادي كاملا متفاوت
اند
و فكر اينكه تا گرگان مردم گيلك اند مضحك و خنده
دار است.
چرا ، زماني تا گرگان ديلمستان ناميده مي شد ولي گيلان را من نشنيده ام .
شايد در كتابهاي تاريخي گيلكان آمده باشد.
|