|
تارنمای مرجع تالش شناسی
|
پایگاه تالش پژوهی علی
عبدلی پنجره ای به روی فرهنگ و تمدن تالش
|
![]() |
شما در بخش زبان و ادبیات تالشی هستید |
|
مقالات این بخش تالشی و تاتی بازمانده زبان ماد1 تالشی و تاتی بازمانده زبان ماد2 مسائل زباني در جمهوري آذربايجان زبان تالشي و خويشاوندي آن با زبان كردي زبان تالشي و ارتباط آن با گويشهاي قديم آذربايجان تأملي در زبان، آيينها و ادبيات تالشي علل نفوذ زبانهاي تركي و گيلي به تالشي
|
زبان
تالشي و
ارتباط آن با
گويشهاي قديم آذربايجان دکتر علیاشرف صادقی در نوشتههاي يوناني از قومي كه به نام كادوس يا كادوش در اين منطقه ساكن بوده است ياد شده، ولي به دلايل زبانشناختي مسلم نيست كه اين كادوش يا كادوس همين تالش باشد، يعني معلوم نيست چرا در كلمة تالش اگر واقعاًٌ از كلمة كادوش گرفته شده «ك» به «ت»، و«د» به «ل» بدل شده است. اين دو اشكال زبانشناختي بر سر اين اشتقاق وجود دارد. اول بار كسروي مطرح كرد كه تالش همان كادوش است. ما ميدانيم كه كسروي تحصيلات زبانشناسي نداشته و نوشتههايش را از اين نظر خيلي جدي نبايد گرفت. اشتقاقهایي را كه براي نامهاي شهرها و روستاها به دست داده، جدي نبايد گرفت. حالا ما تقريباً به طور قطع ميتوانيم بگوييم از گذشتة پيش از اسلام قوم تالش و زبان تالشي اطلاعي نداريم، اما در دورة اسلامي شايد اطلاعات ما از قرنهاي هشتم و نهم هجري باشد، به اين معني كه مستقيماً نوشته، شعر، جمله و يا لغتي از زبان تالشي قبل از قرن دهم نداريم. با اين همه، چون زبان تالشي با زبان پهلوي آذربايجان و مجموعه گويشهاي آنجا يك پيوستار را تشكيل ميدهد، ميتوانيم بگوييم كه از تالشي هم اطلاع داريم ولي نه با اين اسم. منطقة تالش به منطقة اردبيل نزديك است و اردبيل هم پايتخت قديم آذربايجان بوده و نمونههايي از زبان آنجا را در دست داريم. قديمترين نوشتهها و قديمترين اشعار و عبارات منسوب است به شيخ صفيالدين اردبيلي، يعني آن يازده دوبيتي كه در سلسله النسب صفويه آمده است، اما به طور جدي بايد در مورد انتساب آنها به شيخ صفي ترديد شود. ابن بزاز در صفوه الصفا صريحاً يك مطلب آورده است و آن اينكه او ميگويد شيخ، شاعر نبوده است. اين نصي است كه نميتوان در مقابلش اجتهاد كرد. اين كتاب، يعني شرح حال ابن بزاز در سال659 ق، يعني 35 سال بعد از درگذشت شيخ صفي نوشته شده، اما آن اشعار در كتاب سلسله النسب صفويه آمده است كه در زمان شاه سليمان صفوي يعني مدتها و چند قرن بعد از شيخ صفي تأليف شده است، يعني زماني كه ايران به مذهب شيعه گرويده بوده، در حاليكه دلايل صريحي وجود دارد كه شيخ صفي اصلاً شيعه نبوده است. اما در اين اشعار، ما رنگ و بوي شيعه ميبينيم. بهعلاوه، درست است كه در اين اشعار يك بار هم نام صفي برده شده: صفيم، صافيم، گنجان نمايم به دل درده ژرم، تن بيدوايم ولي اينها را بعدآً گفتهاند و به شيخ صفي نسبت دادهاند. حالا معلوم نيست كي و كجا؟ در همان كتاب سلسله النسب ميگويد كه شيخ صدرالدين، فرزند شيخ صفي، شاعر بود، خواجه علي، فرزند شيخ صفي، هم شاعر بود. پس بعيد نيست كه اين دوبيتيها سرودة يكي از اين دو نفر باشد، يا يكي ديگر از مريدان شيخ سروده و بعد منسوب شده است به خودِ او. ما حالا كاري نداريم كه اين اشعار از كيست، ولي به دلايل ويژگيهاي زباني ظاهراً از حدود قرن هشتم و نهم يا با احتمال بيشتر از قرن نهم هجري است. ما نسخهاي قبل از قرن يازدهم، يعني قبل از تأليف كتاب سلسله النسب كه اين اشعار را نقل كرده باشد در اختيار نداريم. اما آنچه در كتاب صفوه الصفا آمده است و از زبان خود شيخ به زبان اردبيلي جاري شده است، سنديت دارد، ولي آنها چند جمله بيشتر نيست. البته، از همان چند جمله هم ميتوان ويژگيهاي زباني آنها را تا حدودي به دست آورد و با اين يازده دوبيتي تكميل كرد. از جمله ما از آن عباراتي كه خود شيخ گفته، ميدانيم كه ضمير متصل دوم شخص مفرد به صورت «اِش» (eš) تلفظ ميشده كه الان در بعضي گويشهاي تالشي هست، و در برخي گويشهاي ديگر هم هست: «موازش» يعني مگو. به اصطلاح زبانشناسان اين يك ايزوگلوس (isogloss) يا خط مرز لغوي است كه از يك نقاط خاصي از تالش و مناطق مجاور آن رد ميشده و در آنجا ضمير دوم شخص مفرد به صورت «eš» بوده است و حالا هم هست. يكي از آن نقاط همين منطقة گويش اردبيلي قديم است. بعد در لارستان هم اين ضمير هست. در گويش كليميان يزد و كرمان هم هست. اين يكي از ويژگيهايي است كه بطور قطع، ما از روي گفتههاي خود شيخ صفي ميتوانيم به دست بياوريم. آن عبارتي كه شيخ صفي چند بار گفته و در كتاب تكرار شده، يك نفرين است كه وقتي ميخواسته به كسي نارضايتي و ناخشنودي خود را ابلاغ كند ميگفته است: «فرو ريزاش» يعني فرو ريزي. اين يك صيغة دعايي است. اين جمله، چند بار، شايد پنج شش بار حداقل در كتاب صفوه الصفا آمده است. در جملات ديگري هم كه در آن كتاب آمده و از زبان خود شيخ جاري شده، ما ويژگيهاي ديگر زبان اردبيلي را ميبينيم، ولي آن شعرهايي كه در سلسله النسب آمده آنها را هم نميتوانيم بگوييم كه به زبان اردبيلي نيست. به هر حال آنها را كساني از فرزندان يا مريدان شيخ گفته و به او نسبت دادهاند، منتهي آن شرحي كه بر اين دو بيتیها نوشته شده است، مسلماً در زمان صفويه نوشته شده، يعني وقتي كه زبان قديم اردبيل فراموش شده بوده و ديگر زبان روز نبوده است. آن جملاتي كه در كتاب صفوه الصفا آمده، چون در قرن هفتم اين زبان، زنده بوده احتياجي به ترجمه نداشته است(تنها يك جمله با ترجمة فارسي آمده)، ولي در سلسله النسب اين يازده دوبيتي را ترجمه كردهاند. اين مطلب نشان ميدهد كه در اين زمان، اين زبان را ديگر نميفهميدند. بهعلاوه، در شرح آنها ما آثار تشيع را ميبينيم. مثلا در يك دوبيتي نام مصطفي برده شده، ولي شارح در ترجمة شعر به جاي آن مرتضي را گذاشته است. چنانكه گفتم زبان قديم اردبيل با زبان تالشي و گويشهاي قديم آذربايجان از يك خانواده است. يك پيوستار وجود داشته كه يك سوي آن زبان تالشي بوده و سوي ديگر آن زبان قديم آذربايجان. اينها را زبانشناسان، گويشهاي ايراني شمال غربي مينامند، در مقابل گويشهاي جنوب غربي كه عبارتاند از گويشهاي فارس كه نمايندة برجستة آن زبان فارسي است و ساير گويشهاي آن عبارتاند از لري، بختياري و گويشهاي ديگري كه الان در لارستان هست. گويشهاي شمال غربي با گويشهاي جنوب غربي، شاخة غربي زبانهاي ايراني را تشكيل ميدهند، در مقابل شاخة شرقي، يعني مجموعه زبانهاي سُغدي و خوارزمي و بلخي و سكائي يا خُتَني و تُمشُقي و گويشهاي منطقة پامير و بدخشان. نام گويشهاي شمال غربي پهلوي است، منسوب به «پَهْله» يعني همان «پَرْثَوَة» دوران باستان كه در اصل، يعني در دورة اشكاني به منطقة شمال خراسان از مرو تا گرگان اطلاق ميشد، اما به علت گسترش حكومت اشكانيان به غرب تا حدود مرزهاي كنوني غرب ايران، به اين قسمتها هم «پهله» اطلاق شده است. به اين جهت در تمام كتابهاي دورة اسلامي ما ميبينيم اشعار و دوبيتيهايي كه مربوط است به منطقة غرب ايران، يعني آذربايجان، همدان، ري، قم، اصفهان و غيره است، همه را فهلويات ناميدهاند، يعني اشعار پهلوي، اشعاري است كه به زبان يا گويشهاي پهلوي سروده شده است. مثلاً دربارة محمدبن صدّيق كُجُجاني، از عرفاي معروف قرن هفتم، نوشتهاند كه اشعار او به زبان پهلوي است. وي اهل تبريز بوده، اهل منطقة كُجُجان. همام تبريزي هم يك غزل به زبان پهلوي دارد. تنها در يكي دو مورد اين زبان را آذري گفتهاند. اين زبان، زبان پهلوي است، اما اين پهلوي اينجا نه به معني فارسي ميانه است نه به معني زبان پارتي، يعني زبان دورة اشكانيان، اما چنانكه گفتيم با آن زبان از يك خانواده است. زبان منطقة اردبيل هم پهلوي بوده است، طبعاً بيشك به زبان تالشي هم در آن دوره، يعني در دورههاي قبل از قرن دهم پهلوي گفته ميشده و چيز جدايي نبوده است. اينها يك مجموعة وابسته به هم از گويشهاي شمال غربي بوده است. با فراموش شدن زبان اردبيلي قديم و جايگزين شدن تدريجي زبان تركي به جاي آن، و همچنين فراموش شدن ساير گويشهاي قديم آذربايجان، نام پهلوي هم رفتهرفته فراموش شد تا جاييكه در قرنهاي دهم و يازدهم روستاها عمدتاً تركزبان شدند ولي در شهرها هنوز اين زبان رايج بود. به اين جهت ميبينيم كه در قرن دهم و يازدهم اصطلاح شهري جاي پهلوي را گرفت. شهري كه گاهي هم راجي يا راژي گفته ميشد، به جاي پهلوي به كار ميرفت. در منطقة تالش هم اسم اين زبان، تالشي شد. از اين نظر در بعضي نسخههاي دورة صفويه كه اين يازده فهلوي منسوب به شيخ صفي را نقل كردهاند، آنها را «راجي تالشي» دانستهاند، چون غير از سلسله النسب در يك كتاب ديگر هم اين اشعار آمده است. كتابي داريم به اسم صفوه الآثار في اخبار الاخيار از عبدالكاظم محمد اردبيلي که اين اشعار را نقل كرده است. اين كتاب به من كمك كرد تا بتوانم اين اشعار را تصحيح كنم و به صورت مقالهاي در مجلة زبانشناسي (سال هجدهم، 1384) چاپ كنم. در آنجا ميگويد اينها به زبان راجي تالشي است. چون وقت من تمام است بيشتر در اين باره توضيح نميدهم. از اردبيلي قديم يك دوبيتي هم در تذكرة هفت اقليم آمده، چند واژه هم در خود صفوه الصفا آمده است. مثلاً ميگويد كه فلان شخص لقبش «كيژه» (به معني گنجشك) بود. الآن هم در بعضي گويشهاي تالشي، «كيجه» به همين معني به كار ميرود. لابد اين شخص مثل رشيد وطواط جثهاش كوچك بوده به اين جهت به او كيژه گفتهاند. بعضي كلمات ديگر هم هست كه صراحتاً در صفوه الصفا آمده است. در اشعار منسوب به شيخ صفي، مصدر فعلِ «خوردن» به صورت «هَرْدِه» آمده است. اين در تالشي هم هست. تبديل «خ» قديمتر به «ه»، خاصِ گويشهاي مركزي ايران، و بعضي گويشهاي شمال غربي است. از جمله در تمام گويشهاي مركزي ميبينيم كه به كلمة «خندق»، «هندق» ميگويند و كلمة «خناق»، «هناق» با «ه» تلفظ ميشود. «هَرْدِه» هم از اين مقوله است. كلمة ديگر فعل «وِنْدِه» به معني ديدن است كه در اين اشعار آمده و در تالشي هم هست. «بَرْدِه» (با فتحه) به معني بُردن در اين اشعار هست در تالشي هم هست. اما ظاهراً بعضي تبديلاتي كه در اين گويش آمده، يعني در گويش اردبيلي قديم، شايد در تالشي معاصر نباشد. در آنجا «اَهرا» به معني فردا آمده است. خوشة صامت «فْر» كه در دورة ميانه وجود دارد در اين منطقه به «هْر» بدل شده، يعني «ف» به «ه» تبديل شده است. در نتيجه « فْرَدا » بايد ابتدا شده باشد «هْرَدا» بعد «د» آن افتاده است و سپس a (اَ) به اول آن اضافه شده است. تا آنجا که من ميدانم ظاهراً در تالشي اين تبديل نيست. كلمة «دردمند» در زبان پارتي به صورت «دَرْد ژَد» يعني «درد زد» به كار رفته است. از ويژگيهاي زبان پارتي يكي اين بوده كه «ز»هاي جنوب غربي در آنجا «ژ» ميشده است، يعني «زدن» اينحا «ژدن» شده است. مانند «شير اوزن» جنوبي كه در پارتي «شير اوژن» شده كه بعداً وارد زبان فارسي هم شده است. در نتيجه «درد زد» جنوبي در پارتي به صورت «درد ژد» در آمده، بعداً در اين گويشها، يعني تالشي و پهلوي آذربايجان، «د» بعد از مصوت به «ر» بدل شده و «درد ژَد» به صورت «دَرد ژَر» در آمده است. «درد ژر» در دوبيتيهاي منسوب به شيخ صفي با تلفظ «دَردَ ژَر» آمده يعني دردمند. اين كلمه هم اكنون در آذربايجان از زبان قديم باقي مانده و به صورت «دَردَجَر» تلفظ ميشود. به هر حال، تمام شواهد فوق نزديكي كامل زبان تالشي را با گويشهاي قديم آذربايجان و اردبيلي قديم، و جدايي آن را از گويش گيلگي كه ويژگيهاي ديگري دارد، نشان ميدهد، هرچند آن هم از گويشهاي شمال غربي است. |
|
||